تبليغاتX
رستاخیز


رستاخیز

گاهی فکر می کنم مثل 25 سال پیش عاشق است...

درست نمی دانم امروز چندمین روز نبودن توست و

چه مدت از رفتنت می گذرد شاید آنقدر مهم نبوده که نمی دانم

هر روز سر سفره افطار یادت می کنم ،نه اینکه دلم برایت تنگ

شده باشد...

عادت شده برایم هر روز سر سفره می آیی توی مغزم،نه توی دلم!

می خواهم بدانی اصلا دلم برایت تنگ نشده،نمی خواهم بر گردی!

زندگی ساکت ولی پر درد سری داریم....ما و دغدغه هایمان را،

ما و آشفتگی مان را...ما و بد بختی هایمان را تنها بگذار...تنها!

این طور راحت تریم!

شاید دلت برایم تنگ باشد ولی به مولا دلم برایت تنگ نیست!

سعی کن دلت را فراخ تر کنی....

امروز عجیب حالم گرفته است و فکر می کنم:

چه چیز بین من وتو باقی مانده که هنوز فراموشت نکرده ام!

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 14:28 توسط سایه| |

به گمانم ۴روز باشد

نه سلامی نه کلامی نه پیامی...

روزها بی حضور تو  می گذرد و تو را فقط در نگاره های

در هم و برهم نوشته هایت باید یافت!

باید متوقف شوم در این برهوت کذایی

و قرنطینه ای تحمیلی.تا زدوده شود زنگار بستگی هایی که

برتنم نشسته است!

بی گمان تو در این حوالی هستی

همین حوالی بستگی هایم...

و تا چند باید این بی تویی را نفس کشید؟!!

هوایی مسموم تا ریه هایی آلوده!

این اولین سکوت است...

ساکت و ساکن!

و بغض حزین این اولین بار عجیب است که چرا نمی کشدم؟

... انسان ها عادت می کنند.

.

.

.

نیستی... و کسی نمی گوید بخند

 و من همیشه عینک آفتابی به چشم دارم!!!

چقدر دلم برای دستهایت تنگ شده است. 

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 14:27 توسط سایه| |

 

مرا تا آن ور دنیا به زور کتک برد

و من نرسیده مردم!

سقف دنیای کاغذی ام فرو ریخت

وقتی نقش دستانش را از نقاشی هایم پاک کردم.

... او دست نداشت

من پناه نداشتم.

نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 13:29 توسط سایه| |

فشا بود! فشار!

فشار حرف ها وکلمات!

سرخ شدم. داغ شدم.

هوا اندکی نزدیک به خیلی بیشتر گرم بود

راکد بود

کثیف بود...

خیابان بیشتر از حد معمول دراز شده بود

آسفالتش ذوب شد و پاهایم تا یک متری فرو رفت!

چون درختی که سالهاست آنجا جا خوش کرده و ریشه دوانده!

وسط خیابان!

دستهایم به سوی آفتاب عروج کرد

به صلیب کشیده بودند من تو را !!!

تو خندیدی

و از چشمهایم گون رویید!

ها؟؟؟

تو می دانی راز این رستگاری را؟

امروز قنوتم یادم رفت

فردا سجده ام...

به دادم نمی رسی؟!

آه ه ه ه ه! یادم نبود....

 و تو خواب بودی!

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 22:57 توسط سایه| |


...نرده های دور این قبر عظیم مرا می خواند...پارچه های سبز سیدی در باد می رقصند


و گور پسر سید قهرمان خالی از سه شمع است


اما پنجشنبه نیست!


گورستان با سکوتی عجیب در هم آمیخته و گور ها را لایه هایی


از غبار به زیر گرفته است ... مردگان گوش به نوای گریه های تو داده اند!


اینجا سایه هیچ رهگذری نیست!


اینجا پر از من وتو ست!


بیا نذر کنیم!


تو اشک می ریزی و من خیره خیره دستهایت را می نگرم


که از سنگینی دردی که بر شانه هایت آوار شده می لرزند...


دلتنگی چرا؟؟؟


من هنوز نمرده ام


این تازه اولین روز است


اشکهایت را برای روزی که نیستم نگه دار


من نذر می کنم ...


گورها مرا می خوانند 


... من در آغوش سرد تو گرم گرم ام!!

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 23:20 توسط سایه|

"برای همیشه دوستت خواهم داشت"
می گوید و می رود و من می مانم و مشت مشت حرفایی که فکر می کنم اصلا نمی فهممشان
من می مانم یک دنیا حرف نگفته
من می مانم و یک خروار ای کاشهایی که روی سرم آوار شده اند
من می مانم و یک دفتر پا از خاطرات سیاه و سفید
من می مانم و لذت با هم بودنی که احساس می کنم از درک ان عاجزم
من می مانم و عکس ها و تصویر های یک لبخند ،یک اتفاق!
من می مانم و راه های تکراری و مستمری که هرگز از برشان نکردم!
من می مانم و تکرار ماندنم ...
تکرار افتادنم ...
تکرار شوم خاطرا های خط خطی
من و آرزوی یک معجزه
یک سیب دندان زده
بولتن تبلیغاتی یک سینما
تصویر بلند یک کوه
و مسیر های درهم یک پیاده رو
من می مانم و نیمکت خالی گوشه پارک
من می مانم یادگار یک حکم،یک تصادف،یک زخم!
و توجیه های پوشالی
قسم های دروغ
دعاهای تو خالی
من و یک سجاده پر از گریه های یک عروسک کوکی
من می مانم لاشه پرنده سفید کوچک
من می مانم یک دیوار
و شمارش معکوس

10

9

8

7
.
.
.

نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 17:24 توسط سایه| |

می گوید:دیر یا زود باید گذاشت و گذشت


...تو رفته ای و زود زود می گذرد روز ها وهفته ها و


و هنوز بی معناست...همین گذشتن ها


شاید عادت کرده ایم به این بی معنایی و گذر های توخالی...

تو به سر انجام رسیدی،به فصل آغاز تولدی دیگر


و من هنوز در مرگ خود تقلی می کنم وهنوز در گیر

 
یک گذرم...در مجرای چیزی که زندگی می نامندش!


و منِ

 
شاید خیلی آسان به آغاز و انجام و سر انجام تن داده ام


به همین راحتی!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 22:26 توسط سایه| |

می گوید: عشق که سر لوحه شود ... راه سفر سلامت است!

 

 و من به تماسهای بی پاسخ می اندیشم

و اخطار مکرر گوشی همراهم:You have no new massage 

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 15:29 توسط سایه| |

کوتاهتر خواهد شد ماندنم،امروز که بگذرد...

و من در ربّنای هر نیایشم شکستن دیواری را

زمزمه می کنم که در بهت نگاه تو قد کشید!

ای کاش سفیدی برف را یارای درک خورشید بود

آن هنگام که گم شده بودی!

و سگ نگهبان همسایه تا صبح زوزه کشید و خون پس داد!!!

 

و من عروج اندیشه هایم را به ملکوت آسمان ها جشن گرفتم

و... نصف شب خورشید بیدار شد...

 

آ آ آ آه که من چقدر دل تنگم.

نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 0:5 توسط سایه| |

یکی دارد آرامش خیالی ام را تهدید می کند و زیر گوش کر دیوار

نوای خوشبختی زمزمه می کند! و من از این اقبال رو به افتاب خود

وحشت دارم و از تلاطم آرامش ساختگی ام به غار سرد و نموری پناه

 می برم که هر آن بیم فرو پاشی دارد!

.

.

.

تعلق زیباست!

و دعا گاهی قبل از شنیده شدن رد می شود!

من دور خواسته هایم سیم خار دار کشیده ام تا کسی به محوطه عشق من

 بی اجازه وارد نشود...

و پاداش اطاعتم را پیشاپیش از خدایم گرفته ام

که تو رالای دفترچه ای خالی به من هدیه داد!

آن هنگام که برای حضور نا به فرجام خود عزادار بودم.

.

.

.

مرا ببخش!

ببخش مرا ...

تو فرشته رحمت بودی و من آنقدر در ظواهر دنیای خود غرق بودم که تو

گذشتی و آنقدر سرم را زیر لاک کردم که خفه شدم و تو را آنسان که باید

نفهمیدم!

.

.

.

شاید معجزه عشق این بود که رویای یک کنیزک واقعیت شود وشاید تو

تعبیر همان خوابی بودی که آیینه را شکست.... ها؟

بوی بارن می دهی

بوی انار

بوی دلتنگی های جوانکی که هوز عاشق سیب است!

و اشکهایت طعم بوسه های زیر باران را دارد.

ومن تو را تا ابد می سرایم

چون آن  پیر مردی که سالهاست عشق کهنه اش را در فلوت می دمد!

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 18:46 توسط سایه| |


Design By : Night Skin