تبليغاتX
رستاخیز


رستاخیز

نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 23:8 توسط سایه| |

 

سیر هستی رو به تعالیست

و تو به دادم رسیدی، وقتی رو به زوال بودم

دستم را گرفتی، وقتی لغزیدم

دلگرمی ام دادی، وقتی ترسیدم

آغوش گشودی، وقتی لرزیدم

و خود را تا حد من پایین کشیدی

و مرا تا خود بالا بردی

و مرا رسم دوست داشتن آموختی

و حس تعالی را در من گنجاندی

و راه بالا را نشانم دادی

و من در فرا دست ها خودم را دیدم که از تو مشتق می شد

.

و این رستگاری طوقه ی دین بی انتهای من است بر گردنم

به خواهش چشمهای تو

و تا قیام قیامت بر من جاریست

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 21:49 توسط سایه| |

!انسان چه موجود عاجزی ست و چه عصیانگرو طاغی

و راست گفت که " همانا انسان ظالم و جاهل است

و زمین آلوده این جهل مزمن

و من کجای این دایره متحرک ایستاده ام و نظاره گر ظلم و جهل خویشتنم؟

و کجای این گیتی دوار عاری از آلودگی هاست؟

جایی و نقطه ای تو ایستاده ای که حول تو این کدورت رفع است

دستانت را بالا بگیر و همه جای دنیا را لمس کن

بگذار فظیلت عالمگیر شود

بگذار ادراک به همه سرایت کند

بگذار جهل بپوسد و کبر و ریا برای همیشه دفن شود

همان جا که هستی دلت را حول این زمین بگردان

بگذار عشق با مردم تصادف کند

بگذار نور و روشنایی بر همه خانه ها بتابد

امروز و هر روز که تو نیستی تنهایی و سرگشتگی و غربت

بر همه چیره شده است

سایه انحطاط بر گرد آدم ها می گردد و ما از انحطاط خویش

به خودمان پناه می بریم و همیشه یادمان می رود دستهای پر مهر تو را

و نگاه پدرانه ات را، یادمان می رود همین زمین آلوده و مردمان غافلش

حول محوریت تو می گردند و می خورند و می آشامند و زنده می مانند

یادمان می رود یکی در همین نزدیکی هوای تک تکمان را دارد

یکی هست که مهربانی تقسیم می کند،یکی که روزی همین زمین آلوده

را پر از ذره های بندگی خواهد کرد.... و یادمان می رود

اللهم عجل لویک الفرج

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 20:30 توسط سایه| |

خدایا گرهم را جز تویی نتواند گشود

و رنجم را جز تویی نتواند کاست

و دردم را جز تویی درمان نیست

.

خدایا شکوه ام را مرجعی

بی کسی ام را کسی

تنهایی ام را چراغی

غفلتم را صبوری

لغزشم را رحیمی

فقرم را جودی

.

خدایا تو مرا خالقی

مرا سیدی

مرا بزرگی

مرا کریمی

مرا صاحبی

مرا مولایی

مرا مختاری

.

خدایا گناهانم ببخشای

قصورم را بگذر

خطایم را ندیده انگار

کاستی هایم را بپوشان

.

خدایا عمری بر خوان نعمتت نمک خورده ام ، نمکدان شکسته ام

سفره گستردی و بر بزم دیگری نشستم

خدایا عمری دستم بگرفتی ، روی گرداندم

به لطف و کرم صدایم کردی، نشنیدم

خواندی اجابت نکردم

گل شدی

عطر شدی

جلوه شدی، کور شدم

.

نور شدی

طور شدی

بحر شدی، ندیدم

.

آیه شدی

قرآن شدی

دعا شدی ، نخواندم

.

هیهات

که از کهف حصین تو بر دره خویشتنم پناه بردم

.

به چه آزمودی ام که آسان باختم؟

...یا خیر الغافرین

بیامورز

مرا بر پیمانه هیچ آزمونی گنجایش نیست

و بر هیچ خوانی رغبت

مرا بر ابتلایی دیگر میفکن

تهی تر از اینم مخواه

مرا اجابت کن

.

...ای صاحب احسان

!بر من این چند نفس را ببخشای

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 18:50 توسط سایه| |

من به فاصله مبتلایم

.

.

.

و نگاهم از پشت پنجره سفر اضطراب تو را می پاید

خورشید نا پیداست و دستهای یخخ زده من از هرم اتفاق تو کبود می شوند

سر کوچه ما عجیب دلتنگ آمدن توست و از بس در پس رفتنم می ایستی که

راه گم می کنم از شکنجه ممتد خیابان

من، پای رفتنم لنگ است

و خوب می دانی دلم چرک بسته از هوای آلوده سلام های سر به زیر و چشمهایی

که می پایدم تا گور

من، به حادثه مبتلایم

حادثه ای که می کشاندم پای جاده ای که چشم تو را تر کرد

و من... به شاهزاده کوچک مو طلایی عاشقی می اندیشم که که گل سرخ قشنگش

را در دور های دور جا گذاشت و به گندمزار دل بست


...ض

راستی... در میان اینهمه اگر تو چقدر بایدی!!!
نوشته شده در شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 17:49 توسط سایه| |

ساعت ها منتظر من اند

در پی امتحانی غلط و من همه ثانیه ها را اشتباه تلفظ می کنم

می دانی؟

آن شمع که سالهاست در من می سوزد،روزی هزار بار اب می شود...

تنهایی حکایت مخوفی است و تجلی کذب بزرگ!!!

باید به این حکایت خو کرد چرا که کدورت همیشه عالب است.

نه...

نمی دانی!

ته دل همه آدم ها خاکی است...خاکی یعنی گرد و عبار

ما آدم ها عاجزیم...این خصیصه مخلوق بودن است

کاش مرا مورچه ساخته بودند 

من از این موجود اندیشمند و اشرف مخلوقات می ترسم

و ساعت در صفر مطلق اضطراب مرا می پاید.

نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت 1:30 توسط سایه| |

محرم

...صدای زنجره ها را می شنوی؟صدای غل و زنجیر اسیران کربلا را؟

فریاد گوشواره های بی تاراج رفته را؟که چگونه زخم بر رخ زمانه زده است؟

این زخم کبود ظهر روزی که آفتاب بیشتر از همیشه عمود بود ریشه بر وجود اعصار دواند.

این همان زخم حیدر است، همان دل نگرانی های مصطفی (ص)...این همان شکافتگی پهلوی زهرای

اطهر است بر گلوی حسین! همان جگر سوخته مجتبی است بر پهنای دشت!

گوش کن!..عزای ریگ های داغ صحرا را میشنوی؟این همان آه تنور است،همان فریاد تیغ!

اااه که فرات چه فریاد حزینی دارد...

خدایا....

با حسین چه کردند؟چه بر سر عزیز پیغمبر آمد؟ دردانه علی را چه رسید؟چه بر سر پاره تن زهرا آوردند؟

این فریاد العطش عاقبت گوش زمان را کر می کند و فریاد عدالت خواهی سینه آسمان را خواهد شکافت!

بیش از یک قرن است که نینوا روی خوش ندیده است، هنوز لکه ظلم بر دیوار تنور باقی است،هنوز

صدای له له خیمه های شعله ور می آید، هنوز نخلستان تشنه است و یک بار هم لب تر نکرده است به جرعه ای!

پس، کجاست باقی مانده خدا در زمین؟

کجاست خون خواه شهید کربلا؟

کجاست قطع کننده ریشه های ظلم؟

کجای این دنیا بر مظلومیت پدرش می گرید؟

کجاست که جهان در التهابی سهمگین می سوزد و جای جای دنیا کربلایی دیگر است و عا شورایی دیگر به پاست!

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 18:42 توسط سایه| |

گاهی فکر می کنم مثل 25 سال پیش عاشق است...

درست نمی دانم امروز چندمین روز نبودن توست و

چه مدت از رفتنت می گذرد شاید آنقدر مهم نبوده که نمی دانم

هر روز سر سفره افطار یادت می کنم ،نه اینکه دلم برایت تنگ

شده باشد...

عادت شده برایم هر روز سر سفره می آیی توی مغزم،نه توی دلم!

می خواهم بدانی اصلا دلم برایت تنگ نشده،نمی خواهم بر گردی!

زندگی ساکت ولی پر درد سری داریم....ما و دغدغه هایمان را،

ما و آشفتگی مان را...ما و بد بختی هایمان را تنها بگذار...تنها!

این طور راحت تریم!

شاید دلت برایم تنگ باشد ولی به مولا دلم برایت تنگ نیست!

سعی کن دلت را فراخ تر کنی....

امروز عجیب حالم گرفته است و فکر می کنم:

چه چیز بین من وتو باقی مانده که هنوز فراموشت نکرده ام!

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 14:28 توسط سایه| |

به گمانم ۴روز باشد

نه سلامی نه کلامی نه پیامی...

روزها بی حضور تو  می گذرد و تو را فقط در نگاره های

در هم و برهم نوشته هایت باید یافت!

باید متوقف شوم در این برهوت کذایی

و قرنطینه ای تحمیلی.تا زدوده شود زنگار بستگی هایی که

برتنم نشسته است!

بی گمان تو در این حوالی هستی

همین حوالی بستگی هایم...

و تا چند باید این بی تویی را نفس کشید؟!!

هوایی مسموم تا ریه هایی آلوده!

این اولین سکوت است...

ساکت و ساکن!

و بغض حزین این اولین بار عجیب است که چرا نمی کشدم؟

... انسان ها عادت می کنند.

.

.

.

نیستی... و کسی نمی گوید بخند

 و من همیشه عینک آفتابی به چشم دارم!!!

چقدر دلم برای دستهایت تنگ شده است. 

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 14:27 توسط سایه| |

 

مرا تا آن ور دنیا به زور کتک برد

و من نرسیده مردم!

سقف دنیای کاغذی ام فرو ریخت

وقتی نقش دستانش را از نقاشی هایم پاک کردم.

... او دست نداشت

من پناه نداشتم.

نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 13:29 توسط سایه| |


Design By : Night Skin